تبلیغات
love gap

قالب وبلاگ


love gap
لینک های مفید

بهرام بی توجه به سمانه به سمت طبقه بالاتر رفت.زنگ زد .چند دقیقه بعد شیدا در را باز کرد.بهرام نگاهی به او انداخت و گل ها را به او داد.شیدا لبخندی زد و بهرام را به سالن پذیرایی دعوت کرد.پدر شیدا با دیدن بهرام به او خوش آمد گفت .شیدا  هم پس از خوش آمد گویی و عذر خواهی به اتاقش رفت.

بهرام که انگار دلهره ای عجیبی داشت اما مدام لبخند می زد.مقابل پدر شیدا روی مبلی که کنار درب اتاق بود نشست.

و قبل از این که شروع به صحبت کند.پدر شیدا ادامه داد: تصمیم گرفتم به کانادا مهاجرت کنم.مجبورم شیدا را هم با خودم ببرم.کارهای شرکت را  به تو می سپارم.من ویزام آماده است شما اینجا بمون و کارها رو درست کن.چند تا برگه هست که باید امضا کنی.برای واگذاری یه سری از مسئولیت ها.راجع به شیدا هم نگران نباش.اینجوری وقت دارید بیشتر راجع به هم فکر کنید.البته خونه رو هم فروختیم اما یک ماهی از مهلتش مودند می تونی موقتا اینجا باشی.کارها یک ماه هم طول نمی کشه.بعد کانادا با هم صحبت می کنیم.خوشبختی در انتظارته

بهرام که کمی جا خورده بود اما برای آنکه بتواند پدر شیدا را راضی نگه دارد برگه ها امضا کرد و چند دقیقه بعد رفت.
شیدا هم اصلا برای خداحافظی نیامد.

بهرام که با خود فکر می کرد زندگی در کانادا و با شیدا بودن همان خوشبختی است که خدا برای او در نظر گرفته است.و رویاهایی که دلش را پر کرده بود.ساعت ها در خیایبا قدم زد.

آن شب با شیدا تماس گرفت اما گوشی شیدا خاموش بود.سه روز گذشت و او از شیدا بی خبر بود تا این که روز سوم شیدا با او تماس گرفت و گفت یک ساعت دیگر از ایران می رود.و در کانادا منتظرش می مونه و عذر خواهی کرد که این چند روز گوشی ام خراب شده بود و برای همین نتونسته به بهرام جواب بده.وقتی برسه کاندا حتما با اون تماس می گیره.

بهرام خواست تا برای بدرقه به فرودگاه بره اما شیدا قبول نکرد و گفت :پدر دوست نداره ماقبل از ازدواج دیگه همدیگررو ببینیم.من هم نمی تونم روی حرف پدر حرفی بزنم.

بهرام آن شب را در خانه ی شیدا گذراند.فردا که به شرکت رفت مثل هر روز کارها پیش می رفت تا این که خانم منشی سراسیمه وارداتاق شد و گفت : دو نفر مامور با رئیس شرکت کار دارند.

بهرام که که دیگر خودش را داماد خانواده ی شفق می دانست با جسارت گفت : از این به بعد کارهای شرکت را آقای شفق به من واگذار کردند.

مامور ها با دیدن بهرام از او خواستند به اداره ی آگاهی بیاید و بهرام که دیگر خود را جانشین و داماد آقای شفق می دانست قبول کرد.

شرکت یک هفته بود که برشکست شده بود.اما انگار بهرام اطلاعی نداشت.برگه های ضمانت را بهرام امضا کرده بود.بهرام  که متحیر شده بود به پلیس گفت : آقای شفق و دخترشون رفتند سفر .اگه تماس گرقتند من حتما موضوع رو بهشون می گم.بالاخره من دامادشون هستم

یک ماه گذشت و خبری از شیدا نشد.بهرام هیچ شماره ای از شیدا و یا پدرش نداشت.شرکت و خانه مصادره شد .پس از تحقیق متوجه شدند اصلا آقای شفق و دخترش سفری به کانادا نداشتند.بهرام انگار تازه متوجه شده بود.
چند روز بعد بهرام هم بازداشت شد و حالا او تنها پاسخ گوی بدهی های شرکت بود .

بعد از تشکیل شدن دادگاه بهرام به زندان افتاد.پدرش با شنیدن این موضوع سعی کرد با فروش اموال و دارایی اش بخشی از بدهی های او را بپردازد.امابدهی شرکت خیلی بیشتر از این بود.و هیچ کدام از طلبکار حاضر نبود از طلب خود بگذرد.

یک سال گذشت .
یک روز که بهرام در گوشه ی سلول تنها نشسته بود و دیگر امیدی به بیرون آمدن نداشت به او خبر دادند که آزاد شده.انگار کسی بدهی های او را پرداخته بودد.بهرام مطمئن بود آن بک نفر کسی جز شیدا نیست.
وقتی از زندان بیرون آمد دنبال شیدا می گشت اما انگار هیچ کس به استقبال او نیامده بود.
حتی پدربهرام هم خبر نداشت که چه اتفاقی افتاده است.

اما بهرام همیشه از خود می پرسید پس آن یک نفر چرا ناشناس است.شاید شیدا خجالت کشیده دوباره با او رو به شود.او هنوز هم به انتظار شیدا نشسته بود و منتظر بود عشق گم شده اش باز گردد.
3 سال گذشت تا یک روز علی همسایه بهرام نامه ای را به او داد.نامه ای که هیچ نشانی از فرستنده نداشت:

بهرام عزیزم سلام.وقتی فهمیدم زندان رفتی خیلی ناراحت شدم انگار دنیا روی سرم خراب شد.اما بدهی های تو خیلی زیاد بود.هیچ راهی برای پرداخت نبود.یک شب که خیلی بارون می اومد دوباره یاد تو افتادم.یاد اون شب هایی که بارون می آمد و من دعا می کردم تا خدا اجازه بده فقط یک بار دیگه تو راببینم.می گویند وقتی بارون می یاد درهای آسمون برای ما بازه دعاهایی که هیچ وقت مستجاب نشد.می دونستم باید بهت کمک کنم آخه این شرطه عشقه اما هیچ راهی رو نداشتم.من همیشه عاشقت بودم اما یادمه گفتی بودی تمام حست به من ترحم بود.نمی دونم شاید داری به خاطر من مجازات می شی.یادم نمی یاد تو رو نفرین کرده باشم .خب عشق من یک طرفه بود پس مجازاتی نباید داشته باشه.می دونی تو اولین و آخرین عشق من شدی.
نمی دونم چی شد که اینجوری شد یادته می گفتی دوستم داری من تمام دروغ های کوچکت رو باور کردم  یادته گفتی تا ابد با من می مونی اما دلخوشی های من کوتاه بود انگار همیشه یک نفر بود تا تو قلب تو جا داشته باشه شاید من فقط سهمی نداشتم.راست می گی شاید واقعا دیوانه شدم.اما وقتی بهت گفتم بذار فقط یک بار دیگه ببینمت هیچ وقت قبول نکردی من سالهاست که بدون تو مردم.کاش می فهمیدی چی می گم.

بالاخره خدا یک راه رو برام باز کرد.من با یکی از طلبکار های شرکت ازدواج کردم. اون قبول کرد تمام بدهی های تو رو بده.اون عاشق من شده و من عاشق...می دونی خیلی فکر کردم  این آخرین راه بود.تو نمی دونی به خاطر عشق تو زندگیم چه جوری جهنم شد حالا من نمی خوام به خاطر من زندگی یکی دیگه هم جهنم بشه.شاید راست باشه که عشق می تونه نفرین بزرگ زندگی باشه.الان که این نامه رو برای تو می نویسم فکر می کنم دیگه خیلی از تو دور باشم شاید به اندازه یک قاره.منو فراموش کن و از این به بعد سعی کن درست زندگی کنی
دوستت دارم.

بهرام اشک چشم هاش رو پر کرد دوست داشت زمین دهن وا کنه تا او را ببلعد .باید زندگی می کرد اما احساس می کرد سالهاست که مرده.نامه فرستنده ای نداشت شاید اون ترسیده بود اگه بهرام اسمش رو روی نامه ببینه هرگز اون نامه رو نخوانه .شاید بهرام هر گز  دوست نداشت بفهمه فرستنده اون نامه په کسی است!

پایان




طبقه بندی: رمان،
[ سه شنبه 4 مرداد 1390 ] [ 11:33 ق.ظ ] [ الهام نعیمی ]

درباره وبلاگ

سلام.این وبلاگ مجموعه ای از رمان ها داستان ها و دلنوشته هایی من می باشد .که به زودی به صورت کتب تالیفی چاپ خواهد شد.
با تشکر
الهام
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :