تبلیغات
love gap

قالب وبلاگ


love gap
لینک های مفید

آن شب طولانی ترین شب بود.شبی  که حتی از یلدی هم طلانی تر می شد.سمانه روی صندلی کنار پنجره مدام تاب می خورد هر از گاهی نگاهی به پنجره می انداخت ستاره ها را یکی یکی می شمارد .صدای گریه های آهسته ی او هر خفته ای را بیدار می ساخت.
بهرام آن شب تا صبح در خیابان ها قدم می زد و این بار عشق او را برای همبازی جدید انتخاب نموده بود.
احساس می کرد عشق همچو زنجیری محکم او را در آغوش گرفته و احساس می کرد زندگی آغوشی گرم برای او باز کرده است.

سمانه بی اختیار گوشی را برداشت و با امیر تماس گرفت.
ساعت حدود 11 شب بود.وقتی امیر گوشی را برداشت.سمانه انگار بغضش ترکیده باشد.امیر با شنیدن جمله های سمانه اصلا تعجب نکرد.چرا که بهرام را خیلی خوب می شناخت.سمانه فقط گریه می کرد و از میان واژه های نامفهموم او فقط یک جمله تکرار می شد.منو ببخش

آن ها ساعت ها با هم حرف زدند.اما انگار خیلی دیر شده بود امیر فقط به حرف های او گوش می داد اما انگار دیگر جای بازگشتی نبود.و شاید دادگاه عدالت بر هرکس نوبتی دارد.

بهرام تا صبح در خیابان ها قدم می زد.صبح ساعت 6 بود که بهرام به خانه برگشت.سمانه خوابش برد.سمانه گوشی موبایل را در دستانش محکم گرفته بود.با آمدن بهرام سعی کرد خودش را به خواب بزند تا هرگز مجبور نشود دوباره در چشمان او نگاه کند.

بهرام وسایلش را جمع می کرد .با عجله ی یادداشتی رو روی کاغذ نوشت و کنار سمانه گذاشت و سریع از خانه خارج شد.
با شنیدن صدای درب سمانه چشمانش را باز کرد یادداشت را برداشت : شنبه ی هفته ی آینده ی محضر منتظرت هستم.

سمانه یادداشت را در دستانش مچاله کرد و دوباره خواند بارها و بارها یادداشت را می خواند و  انگار تنها می توانست گریه کند .سرانجام کاغذ را پاره کرد و در سطل انداخت.

گوشی را برداشت و با کوروش همکارش تماس گرفت .کوروش که همیشه توجه خاصی به سمانه داشت از تماس بی مقدمه او جا خورد.سمانه او را برای شام به خانه اش دعوت کرده بود.
کوروش  که نمی دانست باید قبول کند یا نه .سمانه دوباره ادامه داد من دارم از بهرام جدا می شم.فکر می کردم منو دوست داری مگه اینطور نیست؟

کوروش آن شب دعوت سمانه را پذیرفت.و آن ها بهترین شب را با هم گذراندد.شبی که که انگار بی حضور بهرام باز هم انتقامی از او بود.

بهرام در طول آن هفته صبح ها تا شب در شرکت بود و شیدا هم تا شب کنار او می ماند و او شب ها در کنار اتاق سرایداری شرکت پدر شیدا می خوابید.انگار عشق برای او هم طرحی داشت.

صبح ها ساعت 6 شیدا اولین نفری بود که به شرکت می آمد و بهرام احساس می کرد زندگی او را محکم در آغوش گرقته.لبخند شیرینی که همیشه بر لب شیدا بود و نگاه معصومانه ای که او را زیبا تر می ساخت.

گاهی اوقات که بهرام به یاد سمانه می افتاد بی اختیار گریه می کرد اما شیدا با مهربانی اشک هایش را پاک می کرد سرش را روی سینه ی بهرام می گذاشت و می گفت : این انتخاب تو بود که با هم باشیم .اگه نمی تونی هنوز هم دیر نشده منو رها کن تا بتونی با سمانه خوشبخت باشی .بهرام در پشت گریه ها آرام آرام التماس می کردم.نه تو رو خدا.من حتی یک روز هم نمی تونم بدون تو زندگی کنم.من بدون تو می میرم.بعد شیدا لبخندی می زد و نگاهش در چشمان او گره می خورد و بهرام بی انتها در چشمانش می نگریست.

یک هفته گذشت سمانه با دیدن او دوباره از او خواست تا دوباره بیشتر فکر کنداشک چشمانش را پر کرده بود.تمام واژه هایش التماس بود.اما بهرام همیشه برای خودش زندگی می کرد و با صدایی آهسته می گفت : عزیزم خواهش می کنم منو فراموش کن.اگه منو دوست داری بذار خوشبخت باشم .بذار شاد زندگی کنم.

آنها از هم طلاق گرفتند و انگار فقط بهرام تصمیم می گرفت و شاید سمانه باز هم باید به زندگی گذشته اش باز می گشت تکرار همان روزها و این بار با دلیلی بهتر...

8 روز بعد شیدا به بهرام گفت که پدرش می خواهد با او جدی صحبت کند.بهرام که خیلی منتظر بود زودتر با شیدا ازدواج کند همان شب به خانه ی شیدا رفت

بهرام با دسته گلی زیبا به خانه ی شیدا طبقه چهارم می رفت در میان پله ها سمانه با دیدن او دوباره اشک در چشمانش جمع شد اما بهرام حتی نیم نگاهی هم به او نینداخت و با عجله به سمت طبقه بالاتر رفت و سمانه با سکوتی تلخ به او می نگریست

آن شب بهرام عشقی تازه تر را طبقه بالاتر پیدا کرده بود و سمانه در واحد طبقه پایین گریه می کرد و برای خودش واژ ه های بهرام را تکرار می کرد و هر گاه که اشک را در آینه در چشمانش می دید به یاد می افتاد امشب تنها بر چشمان شیدا لبخند است..

ادامه دارد...




طبقه بندی: رمان،
[ دوشنبه 3 مرداد 1390 ] [ 04:55 ب.ظ ] [ الهام نعیمی ]

درباره وبلاگ

سلام.این وبلاگ مجموعه ای از رمان ها داستان ها و دلنوشته هایی من می باشد .که به زودی به صورت کتب تالیفی چاپ خواهد شد.
با تشکر
الهام
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :